به گزارش مفدا، در اولین دوره از جشنواره ملی طنز اخلاقی "قند پهلو" که به میزبانی کانون اخلاق پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایلام برگزار شد، بیش از ۵۲۷ اثر در بخش عکس، کاریکاتور، شعر، داستان کوتاه و خاطره کرونایی به دبیرخانه جشنواره ارسال شد. «خانمانسوز » داستان کوتاهی از معصومه نوریزاده است که در اینجا باهم میخوانیم:
خانمانسوز
موش از سوراخ لانهاش بیرون خزید تا پی قوت روزانهاش برود، خرامان خرامان طی مسیر میکرد که با دیدن گربهای ناآشنا برق از چشمانش پرید با خود اندیشید
این حرامزاده پی نابودی نسل من است
مو به اندامم شده سیخ، ترس چو وصله با من است
حیلتی باید بیندیشم چو ادوار قدیم
چونکه شرط راحتی از این بلای صد من است
قوت از یاد برد و بهدنبال سگ صاحبخانه عازم آغل گوسفندان گشت سگ کریه منظر با موهای ژولیده، دندانهای زرد و لب پریدهاش را با دیدن موش به نمایش گذاشت موش در وصف سگ شروع به سراییدن کرد
ای به قربان صدفهایت که تیز چوخنجرند
مو که نه دیبا بگو که از پر قو سرترند آتش خشم بر مریدت پهلوان خاموش دار چشم هایت با محبت از حریفان برترند
سگ کش و قوسی به بدنش داد و اندکی عقب نشست موش که فرصت را مغتنم شمرد به دورش چرخی زد و گفت:(حیف این اندام شکیل که در آغل گوسفندان به فنا برود با من به انبار بیا آنجا آینهای هست که میتوانی جلوه آفرینش خداوندگار را در آن به نظاره بنشینی)
سگ زوزهای کشید و سری تکان داد و پاسخش داد: مرا خداوندگار مقدر فرموده سگ گله باشم، بر جایگاهم آگاهم مرا از طغیان بر حذر دار
موش سری تکان داد و در وصفش افزود: با من به انبار بیا آنجا بر جایگاه خویش آگاه میگردی رویم را زمین نینداز که از آفرینشت در حیرتم برادر
سگ با یک پایش گوشهایش را خاراند و دنبال موش راه انبار را در پیش گرفت و گفت :(تاکنون تصویر خود را تنها در آب چشمهای کدر دیدهام برویم تا هیکل خود را در قاب آیینه بیفکنم، امید که با روحی شاد به منزل بازگردم)
در انبار گربه بخت برگشته غافل از عزیمت ملک الموت به جانبش در خوابی عمیق فرو رفته بود، لحظه ورود به انبار، موش چنان جیغی کشید که سگ را که در عالم خیال فرو رفته بود متوجه گربه کند، سگ از شدت غیظ دندانهایش را روی هم فشرد و چنان روی گربه پرید که آن نگون بخت با موهایی سیخ چنان که صاعقه زده باشد از انبار بیرون جست، موش از شادی رقص کنان و با آواز سگ را ستایش کرد: بنازم هیبتت را ،ناز شستت برادر، آیینهای در سرایم دارم لختی صبر پیشه کن
به خانهاش رفت و با آیینهای شکسته بازگشت و آن را به سگ تقدیم کرد و گفت:(کنون تا هر وقت دلت بخواد میتوانی زیباییت را به نظاره بنشینی )
سگ سخنانش را تحویل نگرفت آیینه را گرفت و رهسپار آغل گوسفندان شد، چند صباحی گذشت در یک روز زیبای بهاری سگ به انبار رفت تا با دوست ریز جثهاش دیداری تازه کند، موش با یکی از برادرانش سخت مشغول صحبت بود به نحوی که متوجه حضور سگ نشد از قضا چگونگی خلاصی از چنگال گربه را شرح میداد گفت که چطور سگ را فریب داده تا به بهانه دیدن سیمای پتیارهاش در آیینه، شر گربه را کوتاه کند سگ دندانهایش را بر هم میفشرد.
عاقبت دوام نیاورد، چنگ انداخت و سر موش از تن جدا کرد و خطاب به برادر موش که از ترس زبانش بند آمده بود و میلرزید گفت: (از کسی که بیجهت مدح و ستایش میکند پرهیز کن زیرا زود باشد که بیجهت نیز توسط او بیحرمت و آبرو شوی ،حقش بود نابکار)
ارسال نظر